ای کاش میدانستم در چه جایی از این کره ی خاکی منزل گرفته ای

بیا و زمین تشنه لبمان را سیراب کن و گرمی نگاهت را بر قلب منتظران ظهورت بیفکن تا نور امید بر روزنه قلبشان بتابد
و جان تازه در وجودشان دمیده شود.

ای زیباترین واژه عشق!
بیا و زمین تشنه لبمان را سیراب کن و گرمی نگاهت را بر قلب منتظران ظهورت بیفکن تا نور امید بر روزنه قلبشان بتابد
و جان تازه در وجودشان دمیده شود.
نمی دانم با چه زبان و کلامی از درگاه حق ظهورت را خواستار شوم,تو خودت ظهور را از حق تعالی بخواه.
کاش میدانستم اکنون که واژه زلال عشق را برایت حک می کنم کجایی؟
در حال عبور از کدامین جاده بی انتهای دلتنگی هستی؟
با اینکه هیچ گاه ندیدمت اما غربت نگاهت را می شناسم عطر سبز تنت را که چون نسیم , احساس تولدی دوباره را در وجود ناتوانم زنده کرد تا ابد با مشامم آشناست.
از هر جای این شهر شلوغ که میگذری با صدای قدمهایت و با عطر نفسهایت امید را در دل عاشقان زنده می کنی.
نمی دانم امشب کدامین دستها را خواهی گرفت و نهال آرزوی کدام غریب را به بار خواهی نشاند,
به نجوای شبانه ی کدام خسته دلی گوش سپرده ای
و اشک معصومانه کدامین چشم تو را به سوی خود فرا خوانده است
صدای قرائت قرآن را از کدام دهان شنیده ای و یا با او همنوا شده ای؟
کاش می توانستم صدای قدمهایت را بشنوم آن وقت با هر قدم که نزدیک تر شوی قلبم در سینه ام بی قرار تر می تپد و شاید هم…….
شاید اکنون به من نزدیک باشی آن قدر نزدیک که بدانی چه چیزی برایت می نویسم و یا شاید هم با من فرسنگ ها فاصله داشته باشی اما می دانم این فاصله ها هر چند هم زیاد باشد نخواهد توانست مانعی شود تا صدایم را نشنوی و به معمای غریبانه گلویم گوش نسپاری…
هر شب برایت دعا می کنم
منتظرت می مانم تا یک شب فضای دلگیر و دلهره اور خوابهایم را با نور چشمانت روشنی بخشی!
از هر کوچه شهرمان که بگذری صدای غریبانه و محزون کسی که تو را می خواند می آید.
کاش بشود از جلوی خانه ما عبور کنی آن وقت خواهی شنید گریه های غریبانه ای که تو را می خواند و ناامید از روزگار تو را طلب می کند.
بدان که این سوی دیواره ی سنگی و سیمانی همیشه چشمانی هستند که دیده به راهت دوخته اند تا روزی با سبزی قدمهایت خزان بهاری گیرند.
محدثه برهانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12 − 4 =