نمای بیرونی خانه نشان میدهد اوضاع خوبی ندارد. دیوارها ۲۰ سالی بود که رنگ نشده و سقف خانه هم نمناک بود. یخچال کوچک، روفرشی قدیمی، کمد چوبی خسته با آینهای تار نظرت را جلب میکند. اینجا زندگی یعنی ترس از آینده فرزندان، اینجا زندگی یعنی نداشتن «سقفی برای زندگی»…
خبرگزاری فارس- بیرجند؛ عصر یک روز پاییزی است، از آن روزهایی که سرما امانت را میبُرد و آنچنان سوز سرمای پاییز درون استخوانت را نیش میزند که نمیتوانی بیشتر از چند دقیقه بیرون بمانی، پا میکشی به میان محلهای در دل شهر بیرجند.
کوچهها را یکی پس از دیگری سپری میکنیم و به آدرس مورد نظر میرسیم، در را که میزنیم چند دقیقهای طول میکشد که در را باز کنند، مادر خانه به استقبالمان میآید، پس از احوالپرسی، وارد خانه محقر استیجاری آنها میشویم.
نمای بیرونی خانه نشان میدهد اوضاع خوبی ندارد. دیوارها ۲۰ سالی بود که رنگ نشده و سقف خانه هم نمناک بود، لامپ ۱۰۰ قدیمی، یخچال کوچک، روفرشی قدیمی که آبروی فرش پوسیده را نگه میداشت و کمد چوبی خسته با آینهای تار نظرت را جلب میکند. اینجا خبری از کاشی و سرامیک و رختشویی و ماشین ظرفشویی نیست. کابینت زیادی هم وجود ندارد، فقط دو کابینت آن هم برای قرار گرفتن سینک ظرفشویی!
داستان پر از غصه زندگی « فاطهزهرا» را از آنجا شروع میکنیم که ۲۴ سالگی زندگی نسبتا مطلوب خانه پدری را با آرزوی ساختن آشیانه خوشبختی ترک و قدم در زندگی مردی گذاشت که قرار بود او را به رؤیاهای بچگیاش برساند، وقتی چادر سفید بخت را بر سر کرد و قدم در زندگی گذاشت تصور نمیکرد وارد زندگی پرپیچوخمی میشود که باید خودش را برای مبارزهای سخت آماده کند.
اینجا زندگی یعنی نداشتن سقفی برای زندگی
وارد خانه «فاطمهزهرا» زن دردکشیده داستان که میشویم میبینیم او خیلی چیزها را ندارد، ولی درد دارد؛ دردی که هر ناآشنایی زود با آن آشنا میشود، خانه او آرامش ندارد، ولی زخم دارد؛ زخمهایی که تا عمق وجود یک زن ریشه کرده، اینجا زندگی مفهوم دیگری دارد. اینجا زندگی یعنی ترس از آینده فرزندان، اینجا زندگی یعنی نداشتن «سقفی برای زندگی»…
۴۰ سال بیشتر ندارد اما سن و سالش بیشتر به نظر میرسد، صورتش آنقدر چین و چروک داشت که حدس زدن سنش آسان نیست، درد نگاهش را که به ظاهر تکیدهاش اضافه کنی، چیزی از یک زن ۴۰ ساله نمیتوان یافت.
فاطمه زهرا قصه زندگی خود را اینگونه روایت میکند: ۱۶ ساله بودم که به عقد درآمدم، کمتر از یک سال از زندگی مشترکمان گذشت که خداوند فرزندی به ما عنایت کرد، هنوز عمر زندگی مشترکشان بیش از پنج سال نشده بود که نام چهار فرزند در شناسنامهاش جای گرفت.
روایت زندگی پر از نداری
همسرش سالهای اول زندگی سیگار مصرف میکرد و شغل مشخصی نداشت، هر روز در معاملهای میباخت و مجبور بود برای جبران آن دست به فروش وسایل خانه بزند. کاش بههمین بسنده میکرد اما مصرف سیگار بهانهای میشود برای ٱغاز اعتیاد.

همچنان که قطرات اشک از چشمانش سرازیر شده بود، نگاهش را به گلهای قالی کف اتاق دوخت و ادامه داد: همسرم اعتیاد شدیدی به مواد مخدر داشت و همین موضوع زندگی ما را نابود کرد. چندین بار تلاش کردم تا اعتیادش را ترک کند، اما زحماتم هیچ فایدهای نداشت و بعد از مدت کوتاهی دوباره به مصرف مواد روی میآورد.
شوهرش در این سالها تنها به فکر تأمین مواد و سیگار بود و برای تأمین هزینه موادش وسایل منزل را یکی پس از دیگری میفروخت و این خانواده را آواره کرد، با چهار بچه قد و نیم قد هر شش ماه در گوشهای از شهر مستأجر میشوند و تا اینکه پس از سالها خون دل خوردن به فکر خرید سرپناهی میشوند.
زمینی را در حاشیه شهر بیرجند با قرض و پساندازی که زن خانواده توانسته بود جمع کند، خریداری میکنند، روزها از پی هم میگذشت و رؤیای خانهدار شدن تمام وجودش را فرا گرفته بود، تک تک اعضای این خانواده شش نفره برای رسیدن به رؤیای چندین سالهشان آستین همت را بالا زده و گوشهای از کار را به دست گرفته بودند.
آرزویی که بر دل ماند…
برایشان روزهای سرد زمستان و آفتاب داغ تابستان فرقی نداشت چراکه فقط بهفکر اتمام این سرپناه بودند، سال ۹۳ بود که خود و بچههایش را به رؤیای خانهدار شدن نزدیک میدید. وقتی که به مرحله گچکاری رسید ورق برگشت و تحقق آرزوی چندین ساله بر دلشان ماند.
به همراه همسر و دخترش عازم سفر میشود و شوهرش به ترمینال نرسیده پا پس میکشد و مادر و دختر بدون همراهی پدر راهی کربلا میشوند، وقتی که از سفر برگشت گوشی تلفنش زنگ میخورد و صدایی از آن طرف خط میگوید: «شوهرت خانه را فروخته ولی هنوز ۵۰ میلیون تومان بدهی دارد و نتوانسته طلب طلبکارانش را بدهد، مأموران او را به زندان انداختهاند».
بعد از ۲۰ سال زندگی مشترک، خانه به دوشی و بیآبرویی میان دوست و فامیل، او مانده بود و دو راهی ماندن یا جدایی. پس جدایی را به ماندن ترجیح داد و سهمش از ۲۰ سال آوارگی و دربهدری که همان چهار فرزندش بود را برداشت و از همسرش که در زندان به سر میبرد، جدا شد.
خبری تلخ برای مادر
راهش را از همسرش جدا میکند. باید برای چهار فرزندش هم مادر باشد هم پدر. پدر که از زندان آزاد میشود با پسرم تماس گرفته و او را به سمت خودش میکشاند و پسرم هم بهوسیله پدر معتاد میشود.
مادر تلاشهای زیادی میکند تا پسر را برگرداند و به همین دلیل فرزند را برای ترک به کمپ ترک اعتیاد میبرد اما فایدهای ندارد و پسر مجددا به اعتیاد روی میآورد. مادر دوباره تلاش میکند تا پسر را ترک دهد اما این بار هم فایدهای نداشت و سرانجام فرزند را به حال خودش واگذار میکند.
اشک لجباز امانش نمیدهد، با گوشه چارقدش اشکهایش را پاک میکند. دلم میگیرد، وقتی اشکهای چون مرواریدش بر روی گونههای پرچین و چروکش سرازیر میشود و من باید صدای نالههای یک مادر را بشنوم و مواظب باشم بغض سنگینتر از دردم، امان بدهد ادامه حرفهایش را بشنوم.

غروب یک روز زمستان که «فاطمهزهرا» در خانهاش نشسته و در انتظار پسرش به سر میبرد، خبر تلخی به او میدهند و میگویند؛ پسرت تصادف کرده و به کما رفته است، خود را به هر زحمتی که میتواند به بیمارستان میرساند، به راهروی بیمارستان که میرسد، اجازه نمیدهند در اتاق حاضر شود و میگویند؛ فقط میتوانی از پشت پنجره فرزندت را ببینی.
پسرش بیهوش بر روی تخت بیمارستان افتاده بود و مادر هر روز به فرزندش سر میزد. روزها یکی پس از دیگری سپری شد و فرزند همچنان بیهوش و بدون هیچ حرکتی روی تخت دراز کشیده بود بهطوری که تقریبا دکتر و بقیه را ناامید کرده بود.
مادر که باشی…
اما مادر بیکار ننشت و دست به دعا و توسل برداشت. شنیده بود که دعای مادر در حق فرزند مستجاب میشود و با عجز و ناله از خدا، حیات فرزندش را طلب میکند و بعد از یک ماه پسر به هوش میآید اما نه حافظهاش کار میکند و نه دست و پاهایش حرکت دارد.
ماههای زیادی از پسر روی تخت مواج پرستاری میکند و با کمک چند سانت شیلنگ از راه بینی به او غذا میدهد تا اینکه توان نشستن روی زمین را بهدست میآورد، اکنون پسرش از ناحیه چپ بدن فلج بوده و حافظهاش کامل نشده است.
«فاطمهزهرا» نگاهش را به چشمان پسرش که کنج خانه بدون هیچ حرکتی نشسته گره میزند و نفسی عمیق که از آرزوهای برباد رفته او حکایت دارد، میکشد و میگوید: پسرم تنها یک حامی دارد که در مناسبتهای خاص تقریبا ۲۰۰ هزار تومان به حسابش واریز میکنند.
دو پسر و دو دختر حاصل یک چله زندگی «فاطمهزهرا» هستند، فرزندانی که میدانم هیچگاه زندگی و آدمها اجازه ندادهاند، آنان سرشار از حس خوب، از ته دل بخندند، درس بخوانند و فکر کنند مثل همه همسنوسالانشان از این زندگی حقی دارند و اینهمه غم و بیکسی سهم آنان نیست.
دار و ندار «فاطمهزهرا»
تمام دار و ندار «فاطمهزهرا» و سه فرزندش در اتاقی کوچک خلاصه شده، اتاقی که مال مردم است و دیر یا زود باید آن را تحویل بدهند و بهفکر سرپناه دیگری باشند، اینجای کار دلم میخواهد بگویم خدایا هیچ بندهای را بیکس و تنها نکن و اجازه نده هیچ پدر و مادری دستش خالی شود و شرمنده فرزندانش شود.

هر بار که «فاطمهزهرا» به گریه میافتد، شانههای دختر نوجوانش زیر چادر میلرزد، تا جایی که امکان دارد صورت و جثه نحیفش را در چادر گلدار پنهان کرده و گوشهای از زندگی دخترانش را روایت میکند و میگوید: یکی از دخترانم تا دوم راهنمایی درس خوانده است، بهدلیل شرایط بد زندگیمان در زمان عقد طلاق داده شد و اکنون افسرده است.
غیرت و غرور در کلام، رفتار و گفتار «فاطمهزهرا» نشان از بینیازی در اوج نیازمندی او دارد، نیازمندی که سختیها و طوفانهای زندگی عزت او را با خود نبرده و ادامه میدهد: دختر دیگرم یک بچه دارد اما همیشه بهخاطر شرایط خانواده از سوی شوهرش سرزنش میشود.
۱۶ سال زندگی ۴۰ بار خانه به دوشی!
طی ۱۶ سال زندگی بیش از ۴۰ خانه عوض کرده و دیگر از اسبابکشی با این همه مشکلات حوصلهاش سر رفته است، سال ۹۵ بود که درخواست مسکن را به کمیته امداد امام خمینی(ره) میدهد و تمام ارزیابیها واجد شرایط بودن او را تأیید میکند.
آرام حرف میزند و هر چند لحظه یک بار صدای سرفهها سکوت اتاق را خط خطی میکند و ادامه میدهد: زمانی که خانهها ۴۵ میلیون تومان بود پروندهام تکمیل اما توان خرید نداشتم چرا که این خانه با ۳۰ میلیون تومان کمک بلاعوض کمیته امداد و پنج میلیون تومان آورده خودم باید خریداری میکردم.
این زن رنجکشیده اضافه میکند: برای این مبلغ به هر دری میزنم اما جور نمیشود و شرایط سختتر میشود زیرا کمیته امداد برای یک واحد مسکونی۳۰ میلیون تومان وام بلاعوض و ۲۵ میلیون تومان تسهیلات میدهد و مابقی را باید خودم تهیه کنم تا صاحب خانهای در گوشهای از شهر شوم.
ای که دستت میرسد کاری بکن
دستهای پینه بستهاش حکایت از کارگری در خانههای مردم دارد و با اندک دستمزدی که از این راه بهدست میآورد و مستمری کمیته امداد روزگار خود را میچرخاند، هر چند در همین خانهای که اکنون اجاره کرده یک میلیون و ۵۰۰ تومان پیش و ماهانه ۱۸۰ هزار تومان اجاره میدهد و علاوه بر این باید هزینه دارو و درمان پسر فلجش را هم بپردازد و دیگر پولی برای پرداخت ودیعه مسکن نمیماند.
این روایت گوشهای از مشکلات زندگی «فاطمهزهرا» و امثال او است که در گوشه گوشه این شهر زندگی میکنند. این خانواده، نیازمند یاری سبز همه ما هستند برای ساختن یک «سرپناه کوچک»، اگر میتوانیم دریغ نکنیم چون خدا خوب یادش میماند. آدرس و تلفن این خانواده محفوظ و در صورت لازم در اختیار خیرین قرار میگیرد.
همچنین مرکز «نیکوکاری تخصصی رسانهیاران» خراسانجنوبی با شماره حساب ۶۰۳۷۹۹۷۹۵۰۱۱۰۰۳۲ آماده دریافت کمکهای خیران و نیکاندیشان برای کمک به این خانواده نیازمند است.
امیدواریم خیرانی که دستگیری از نیازمند، روزی پربرکت آنها شده است توجهی به این خانواده نیازمند داشته باشند و با همدلی بتوانند باعث برطرف کردن مشکلات جدی «فاطمهزهرا» شوند.
انتهای پیام/۶۹۰۳۹/ج